غلتی میزند ؛ وبه پهلو میخوابد ، تاریکی اطاق چون شبحی سنگین روی قفسه سینه اش نشسته است
و بوئی کهنه گی تخت خواب آزارش میدهد ، از زمانی که وارد اینجا شده بود ، خوب نخوابیده بود
اوائل فکر میکرد به خاطر بالش های اینجاست ؛
اما بالش نیست ؛ غربت و نگرانی هایش باعث بد خوابی اون شده بود؛ دیگر از آن خوابهای بعد از ظهر
تابستان خبری نبود ، زمانی خونه زیبایی داشت با حیاط سر سبز ؛ هر روز آب و جاور میکرد
و قالیچه ای در ایوان خونه پهن میکرد ؛ سماور روشن میکرد و به صدای قل قل سماور گوش
میداد
صدای کفش شوهرش برروی سنگ فرش کوچه در مغزش بهترین ترانه ؛ آهنگ بود
همیشه وقتی درو برایش باز میکرد ؛ شوهرش نفس عمقی میکشید و با صدای بلند میگفت
به به بوی خاک خیس حیاط ؛ بوی عطر چایی و با ذوق وشوق اون می بوسید و چه لذت بخش
شوهرش تموم سختی اش را بر روی قالیچه ایوان رها میکرد
و اون برایش چایی لب سوز می ریخت ، قند و کشمش و خرما و صدای خنده شوهرش که با
بچه هایش بازی میکرد همه همه بصورت فیلم زیبا در ذهنش نمایان شد
آهی می کشد ؛ کسی اون صدا میکند
همه خاطراتش یکباره در ذهنش بخار میشود ؛
با خودش میگوید این نام من است که اینطور غریب از دهان اون بیرون میآید
--- بله
ملاقاتی داری ؟ پسر و دخترتان اومدن
--- من دیگه فرزند ندارم ، لطفا بگین من خوابم
و بعد بغض کهنه گلویش بود که ترکید ؛
و صحنه بیرحمی فرزندانش که اون آوردن اینجا در نظرش یکبار دیگه مجسم شد
یاد مادرش افتاد زمانی که از اون پرستاری میکرد ؛ مادرش همیشه میگفت پیر شوی دختر
اما حالا که خودش پیر شده بود ، فرزندانش اون آورده بودن آسایشگاه سالمندان
آیا این سهم اون از زندگی بود